تبلیغات
گذرگاه دیجیتال
شنبه 2 شهریور 1387  06:08 ق.ظ
نوع مطلب: (درباره دیگران ،) توسط: علیرضا

Entry for August 23, 2008 
دائی ملیكا تولدت مبارك
دائی ملیكا تولدت مبارك
دائی ملیكا تولدت مبارك
دائی ملیكا تولدت مبارك


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
دوشنبه 28 مرداد 1387  05:08 ق.ظ
نوع مطلب: (درباره خودم ،) توسط: علیرضا

http://bigmind.persianblog.ir/

وبلاگ جدید من در مورد تحقیقات و مطالعاتم در زمینه BCS و ذهن و مغز و كامپیوتر


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
سه شنبه 2 بهمن 1386  03:01 ق.ظ
نوع مطلب: (تعقل ،) توسط: علیرضا

متن زیر به نام جهنم که از طرف دوست خوبم خانم میرزائی دریافت کردم براتون اینجا گذاشتم. این متن درمورد جواب یک دانشجو درسوال استاد شیمی درباره جهنم از دیدگاه شیمی است.  جواب دانشجو در کمال شوخطبعی بسیار پرمعنا و فلسفی است و واقعا انسان رو به فکر فرو میبرد.

من که خیلی خوشم اومد شما هم بخونید:

جواب یك دانشجوی دانشگاه واشینگتن به یک سؤال امتحان شیمی آنچنان جامع و کامل بوده که توسط پروفسورش در شبکهء جهانی اینترنت پخش شده و دست به دست میگرده خوندنش سرگرم‌کننده است . 
 
پرسش: آیا جهنم اگزوترم (دفع‌کنندهء گرما) است یا اندوترم (جذب‌کنندهء گرما)؟ 
 
اکثر دانشجویان برای ارائهء پاسخ خود به قانون بویل-ماریوت متوسل شده بودند که می‌گوید حجم مقدار معینی از هر گاز در دمای ثابت، به طور معکوس با فشاری که بر آن گاز وارد می‌شود متناسب است. یا به عبارت ساده‌تر در یک سیستم بسته، حجم و فشار گازها با هم رابطهء مستقیم دارند. 
 
اما یکی از آنها چنین نوشت: 
 
اول باید بفهمیم که حجم جهنم چگونه در اثر گذشت زمان تغییر می‌کند. برای این کار احتیاج به تعداد ارواحی داریم که به جهنم فرستاده می‌شوند. گمان کنم همه قبول داشته باشیم که یک روح وقتی وارد جهنم شد، آن را دوباره ترک نمی‌کند. 
پس روشن است که تعداد ارواحی که جهنم را ترک می‌کنند برابر است با صفر. 
برای مشخص کردن تعداد ارواحی که به جهنم فرستاده می‌شوند، نگاهی به انواع و اقسام ادیان رایج در جهان می‌کنیم. بعضی از این ادیان می‌گویند اگر کسی از پیروان آنها نباشد، به جهنم می‌رود. از آن جایی که بیشتر از یک مذهب چنین عقیده‌ای را ترویج می‌کند، و هیچکس به بیشتر از یک مذهب باور ندارد، می‌توان استنباط کرد که همهء ارواح به جهنم فرستاده می‌شوند. 
با در نظر گرفتن آمار تولد نوزادان و مرگ و میر مردم در جهان متوجه می‌شویم که تعداد ارواح در جهنم مرتب بیشتر می‌شود. حالا می‌توانیم تغییر حجم در جهنم را بررسی کنیم: طبق قانون بویل-ماریوت باید تحت فشار و دمای ثابت با ورود هر روح به جهنم حجم آن افزایش بیابد. اینجا دو موقعیت ممکن وجود دارد: 
 
۱) اگر جهنم آهسته‌تر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدریج بالا خواهند رفت تا جهنم منفجر شود. 
۲) اگر جهنم سریعتر از ورود ارواح به آن منبسط شود، دما و فشار به تدریج پایین خواهند آمد تا جهنم یخ بزند. 
 
اما راه‌حل نهایی را می‌توان در گفتهء همکلاسی من ترزا یافت که می‌گوید: «مگه جهنم یخ بزنه که با تو ازدواج كنم!» از آن جایی که تا امروز این افتخار نصیب من نشده است (و احتمالاً هرگز نخواهد شد)، نظریهء شمارهء ۲ اشتباه است: جهنم هرگز یخ نخواهد زد و اگزوترم است. 
 
تنها جوابی که نمرهء کامل را دریافت کرد، همین بود!


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 3 بهمن 1386
نظرات()   
   
جمعه 30 آذر 1386  11:12 ق.ظ
نوع مطلب: (تعقل ،) توسط: علیرضا

به پسرم درس بدهید


او باید بداند که همه مردم عادل و همه آنها صادق نیستند، اما به پسرم بیاموزید که به ازای هر شیاد، انسان صدیقی هم وجود دارد. به او بگویی، به ازای هر سیاستمدار خودخواه، رهبر جوانمردی هم یافت می شود. به او بیاموزید، که در ازای هر دشمن، دوستی هم هست. می دانم که وقت می گیرد، اما به او بیاموزید اگر با کار و زحمت خویش، یک دلار کاسبی کند بهتر از آن است که جایی روی زمین پنج دلار بیابد. به او بیاموزیدکه از باختن پند بگیرد و از پیروز شدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر دارید. به او نقش و تاثیر مهم خندیدن را یادآور شوید.


اگر می توانید، به او نقش موثر کتاب در زندگی را آموزش دهید. به او بگویید تعمق کند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقیق شود. به گل های درون باغچه و به زنبورها که در هوا پرواز می کنند، دقیق شود. به پسرم بیاموزید که در مدرسه بهتر این است که مردود شود اما با تقلب به قبولی نرسد. به پسرم یاد بدهید با ملایم ها، ملایم و با گردن کشان، گردن کش باشد. به او بگویید به عقایدش ایمان داشته باشد حتی اگر همه برخلاف او حرف بزنند.


به پسرم یاد بدهید که همه حرف ها را بشنود و سخنی را که به نظرش درست می رسد انتخاب کند.


ارزش های زندگی را به پسرم آموزش دهید. اگر می توانید به پسرم یاد بدهید که در اوج اندوه تبسم کند. به او بیاموزید که از اشک ریختن خجالت نکشد.


به او بیاموزید که می تواند برای فکر و شعورش مبلغی تعیین کند، اما قیمت گذاری برای دل بی معناست.


به او بگویید که تسلیم هیاهو نشود و اگر خود را بر حق می داند پای سخنش بایستد و با تمام قوا بجنگد.


در کار تدریس به پسرم ملایمت به خرج دهید، اما از او یک نازپرورده  نسازید. بگذارید که او شجاع باشد، به او بیاموزید که به مردم اعتقاد داشته باشد.


توقع زیادی است اما ببینید که چه می توانید بکنید، پسرم کودک کم سال بسیار خوبی است.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
جمعه 16 آذر 1386  02:12 ق.ظ
نوع مطلب: (تعقل ،) توسط: علیرضا

اولش این رو بخونید تا منظورم رو بهتر متوجه بشید:
فرض کنید که یک مربع روی کاغذ دارید و یک نقطه وسط دله مربع. در این حالت شما یک دنیای ۲بعدی رو فرض کنید که نقطه ای توی دل مربعی قرار گرفته. حالا اگر این نقطه توی دنیای ۲ بعدیش بخواد از دله مربع به بیرون حركت كنه باید شکم این مربع رو پاره کنه تا رها بشه. حالا اگه بخوای مربع رو سالم نگه داری. مشکل بزرگیه نه؟


توضیح: دنیای 2بعدی یعنی دنیای كه در آن فقط حركت در طول و عرض معنی دارد. چپ راست عقب جلو.


ولی اگر این مشکل رو به عهده انسانهای ۳ بعدی قرار بدن دیگه مشکلی وجود نداره نقطه رو برمیداری میگذاری اون طرفه مربع چون توی دنیای ۲ بعدی فقط در طول و عرض میشه حرکت کرد به همین دلیل راه خروجی برای نقطه نیست ولی توی دنیای ۳ بعدی طول٬ عرض و ارتفاع رو داریم پس می تونیم نقطه رو از روی کاغذ برداشته و چند سانت اونطرفتر روی كاغذ بیرون مربع قرارش داد به طریقی که اصلا با مربع برخوردی نداریم.
این مسئله رو حتما روی کاغذ بکشید  تا بهتر درک کنید.


حالا: این یه رابطه بین فضای ۲بعدی و ۳ بعدی بود یعنی توی دنیای ۳ بعدی ما چیزی فراتر و قدرتمندتر از افراد دنیای ۲ بعدی هستیم. ما قدرت داریم کارهای فراتر از درک اونا انجام بدیم. برای اونها حرکت در دو سمت مقدور هست ولی برای ما حرکتی در سمت سوم هم مقدوره. حالا فرض کنید که ما حرکتی در دو سمت آنها انجام دهیم که این برای آنها قابل فهمه مثلا متوجه می شوند شما ۳ متر در عرض حرکت کردید یا ۲ متر در طول یا 2 متر به آنها نزدیك یا دور و همچنین 3 متر به چپ و راست ولی فکر کنید شما یک حرکت در سمت سوم انجام دهید با توجه به درك 2بعدی آنها شما 3 متر از سطح ارتفاع بگیرید. فکر میکنید موجودات ۲بعدی چه چیزی خواهند دید. مسلما به یك باره احتمالا از جلوی چشم آنها محو می شود. با دیدن این صحنه دچار چه ترسی میشوند چیزی عجیب خواهد بود. زیرا آنها 2 بعد بیشتر نمی بینند و اصلا شیع 3 بعدی نمی بینند بلكه فقط دو بعد آن را مشاهده میكنند. مثلا یك كره را یك دایره میبینند. دقیقا همین موضوع را برای دنیای خودمان تامیم دهیم.


ما انسانها ۳ بعدی هستیم ولی فرض کنید از دنیای فراتر از ما یعنی ۴ بعدی ها چیزی به سمت ما حرکت کند. ما چه چیزی می بینیم؟ مسلما ما فقط قادر به درک ۳ بعد از آن هستیم ولی بعد ۴ آنها برای ما قابل درک نبوده مثلا فرض کنید اگر ۴ بعد شامل ۱.طول ۲.عرض ۳.ارتفاع و  >۴.زمان<   باشد ما میبینیم که آنها به بالا یا به پائین به شرق یا غرب یا شمال و جنوب میروند ولی اگر در بعد چهارم حرکتی انجام دهند ما چه میبینیم مثلا شاید ببینیم که یک نفر از پشت دیوار غیب شد و کمتر از یک لحظه کنار ما ظاهر شد. شاید این برای ما عجیب و حتی وحشتناک باشد(وحشت به این دلیل است که ما رویدادی را میبینیم که آن را نمی توانیم درک کنیم) ولی برای موجودات ۴ بعدی یک امر عادی است درست مانند زمانی که ما انسانهای ۳بعدی به دنیای موجودات ۲ بعدی (نقطه و مربع) وارد شدیم.

با توجه به این توضیح:
سرعت به چه معنی بود؟ مقدار جابه جای در یک زمام مشخص                مثلا ۵متر/۲ثانیه
سکون به چه معنی بود؟  مقدار جابه جای به اندازه صفر در زمان مشخص مثلا ۰متر/۱ثانیه
حال شما به این چه میگوئید مقدار جابه جائی مشخص در زمان صفر         مثلا  ۵متر/۰ثانیه
شاید این مورد آخر در دنیای ما ۳بعدی ها غیر قابل درک باشه ولی در دنیای ۴ بعدی کاملا امری ساده و طبیعیست.
مثلا به واژه طی العرض دقت کنید. این واژه را نسبت به دنیای ۳ بعدی و ۴ بعدی برسی کنید.

حرف اصلی و نكته ای كه می خواهم با هم به آن فكر كنیم این است: شاید ما انسانها توانائی درک ابعاد بالاتر را داشته باشیم همانطور که در معنویات برای هستی ما ۷ آسمان قرار داده شده یا به بیان دیگر ۷ بعد. با توجه به این نكته
1. نظر شما قبل از هر چیز نسبت به این موضوع چیه؟
2. به نظر شما چه راه های برای درك ابعاد بالاتر وجود دارد؟
3. اصلا ابعاد بالاتری وجود دارد؟ اگر هست می توانید آن ها رو مشخص كنید.
4. تجربه ابعاد بالاتر برای ما انسانهای موقتا 3 بعدی به چه صورت می باشد؟

مرسی از توجه و دقت با ارزشتون


  • آخرین ویرایش:جمعه 16 آذر 1386
نظرات()   
   
شنبه 10 آذر 1386  10:12 ق.ظ
نوع مطلب: (درباره خودم ،) توسط: علیرضا

لحظه های پیش میاد كه دل تنگ میشیم. دلت میگیره، چی كار میكنی؟
سختی نفست رو بند میاره، كم میاری می خوای جای باشه كه به اون جا امون بیاری ولی نیست پنجه به دیوار میكشی كه راه گریزی پیدا شه ولی دیوار از سیمانه و فقط انگشتات زخم میشن. هیچ تیزی نمی تونه دیواره غمت رو بكنه. خسته میشی برای مدتی روی زمین میشینی می خوای از ناراحتی گریه كنی، مدتی هم گریه میكنی، آروم میشی ولی بعد از مدتی دوباره غم بر میگرده. هزارو یك فكر به سرت میزنه ولی از فشاری كه روته راه فراری نیست هرچی میخوای بگرد ولی آخرش دستت توی این زنجیر گیره. تو باشی چیكار میكنی؟

مدتی فكری منو میسوزونه شرایطی برام فراهم میشه كه كار مهمی انجام بدم ولی ترس مسیرم رو تاریك كرده  جوری كه از ترس زمین خوردن پاهام از حركت می ایسته.
میدونم كه خدا همیشه همراهمه ولی حرف زدن آسونه و عمل چیزه دیگه ای رو از من نشون میده. با خودم كلنجار میرم، دیگه تهه خطم. مخم هنگ كرده. با خودم میگم لعنتی، دیگه برام مهم نیست چی می خواد بشه، مگه آخرش چه بلای سرم میاد؟ ترس از این حس جدیدم دچار حراس میشه و از ترس جونش دمش میندازه رو كولش و ... . دیگه نمیترسم، انگار قدرتی دارم كه كسی قدرت مقابله باهام رو نداره.
كی می خواد به من ضربه بزنه، اصلا بزنه من كه دیگه هیچی برام مهم نیست پس با تمام سرعت با خشم به مشكل حمله میكنم بهش میرسم بدجوری باهم درگیر میشیم. انگار مشكل از حجوم من به حراس افتاده. من دیونه وار بدون اینكه به چیزی فكر كنم فقط به قصد كش دائم به دل مشكل میزنم. این وسط احساسی بهم میگه ببین چیزی نبود فقط یه فكر تورو آزار میداد وگرنه این مشكل بدبخت كه اصلا در حدی نیست كه بتونه باهات درگیر بشه، نگاش كن داره از ترس تو می لرزه، خودت بگو این بدبخت چطور می تونه... .
دیگه صدای نمیشنوم فقط به صورت قرمز و رنگپریده مشكل نگاه میكنم كه چطور به من ذل زده و داره از فشار به خودش می لرزه.
اولش یه حس قدرت بهم دست داد كمی خندم گرفت ولی بعدش. یهو به خودم اومدم انگار توی دلم یه دفعه خالی شد. نه این درست نیست، نه! ولی نه انگار حقیقت داره. وای خدای من نه. پام سست شد، ناچار از فشار سنگین بدنم پاهام كمر خم كرد و روی زمین ولو شدم. توی ذهنم زنده شد: "... كنم فقط به قصد كش دائم به دل مشكل میزنم. این وسط احساسی بهم میگه ببین چیزی نبود فقط یه فكر تورو آزار میداد وگرنه این مشكل بدبخت كه اصلا در حدی نیست كه بتونه باهات درگیر بشه..." نه ای بی انصاف. مشكل بدبخت. مار توی آسین داشتم و از ترس نیش به بیرون نگاه میكردم.
واقعا راسته كه میگن آدم از بیرون ضربه بخوره راحت بلند میشه ولی اگر از تو زخمی برداره تا مدتها زمین گیر میشه. این مشكل نبود كه منو آزار میداد، بیچاره این مدته همش به چشم دشمن بهش نگاه كردم ولی نگو اون اومده بود كه دشمن اصلی رو بهم نشون بده. مشكل فقط اونو تحریك كرد كه بیدار شه و بیداریش از درون من بود و همین جنب و جوش های این خودی از درون، به دیواره های ذهنم خراش میزد و من رو آزار میداد.
شرمنده به سمت مشكل رفتم، دستم رو دراز كردم. نه با معرفت تر از این حرفاست دستم رو گرفت. محكم بغلش كردم، نمی دونم با چه روی ازش معزرت خواستم. دوست خوب اونیه كا با همه این اتفاقات باز بهت لبخند بزنه و اون دوباره خندید. خدارو شكر.
برگشتم وقتی متوجه شد كه من تازه فهمیدم قضیه از چه قرار جا خورد به عقب هل خورد، با آرامش به سمتش حركت كردم و همن آرامش من اونو بیشتر مضطرب میكرد. بهش رسیدم یهو خودشو كشید عقب انتظار داشت یه مشت و مال حسابی بدمش ولی اشتباه میكنه. اون دقیقا همین رو می خواد. دستم رو دراز كردم و شونه هاشو گرفتم و آروم بغلش كردم در گوشش آهسته نجوا میكردم: "ترس برادر مرگه ولی تو خالق همه چیز، می دونم باهات چطور رفتار كنم، درستت میكنم."

تازه میفهمم كه اونروز استاد چی میگفت: "ذهن تو پلی بین تو و زندگیت نیست بلكه خوده زندگیته".
آرامش عجیبی داشتم، كم كم داشتم به خودم میومدم. یكم كه چشام بیشتر وضوح پیدا كرد تازه تونستم خدا رو ببینم كه كنارم ایستاده و داره بهم لبخند میزنه، لبخندی كه حس غروری زیر پوستم به حركت می انداخت. مشكل نبود كه این همه مدت آزارم میداد اصلا درحدی نیست و نبوده و نخواهد بود اون فقط یه آینه است كه خودت رو به خودت نشون میده و همین باعث میشه كه چیزی درونت به حركت بیفته در حقیقت قسمت خاموش و مخفی ذهن تو، ناآگاه تو رو تحریك میكنه. وقتی مشكلی پیش میاد بیشتر از واقعیت اون مشكل ما توی دهنم شروع به بزرگ كردن موضوع میكنم و این صحبت به اندازه ای پیش میره كه تموم بدنت از درد سست میشه. این دشمن همون دوست ما بود كه خودمون این بلا رو سرش اوردیم. تنها راه درست كردنش رام كردنشه. كسی كه افسار اسب ذهن از دستش در بره اینقدر این اسب چموش اینور و اونور میكنه تا اینكه یه جا چرخ این گاری رو توی یه گودال بندازه و جونت و به خطر بندازه پس زمامشو صفت كن. حضرت علی میگه اونو به زنجیر كن نه اینكه نفست رو بكش. چون نفس تو باید تجربه كنه ولی به شرت اینكه كنترلش رو از دست ندی.

حالا آروم ترم. واقعا الان همینطور با یه مشكل كنار اومدم همینطور كه می نوشتم كم كم به ذهنم آگاه شدم حالا كه به تصویر و گفتگو های ذهنم آگاهام از مشكل نمیترسم دیگه.
فردا صبح قراره باهاش مواجه شم ولی با یه روش مطلوب. مرسی از اینكه به درد و دلم گوش دادید.



  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
شنبه 21 مهر 1386  10:10 ق.ظ
نوع مطلب: (درباره خودم ،) توسط: علیرضا

واقعا سخته تو شرایطی باشی که از کنار سختی رد بشی. از اون سختی بترسی ولی بخواهی خودت رو تسلیم کنی که اگر خدا بخواد تو٬ اون تو بری٬ بری. خدا اینطوری نفست رو برات آشکار میکنه.

خدایا صبرم رو زیاد کن. تا ۱/۹ تکلیفم مشخص نیست ولی امیدم به خداست. جای که هستم اصلا خوب نیست ولی صبرم زیاده البته ۱/۹ دوباره تقسیماته جدید که اون مهمتره. فقط خدا کنه اینجای که هستم نیفتم.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
پنجشنبه 22 شهریور 1386  11:09 ق.ظ
نوع مطلب: (درباره خودم ،) توسط: علیرضا

برگشتم به خونه، 2 ماه تجربه 2 ماه سختی چقدر خوب بود. واقعا به این نتیجه رسیدم در امنیت و آرامش به حس معنوی رسیدن به امنیت رسیدن به آرامش رسیدن مهم نیست، مهم اینكه توی نا امنی توی سختی خدا رو احساس كنی به‌آرامش برسی.
خیلی ادعا كردن مهم نیست عملكرد تو شرایط سخت مهمه.
2 ماه دیگه هم مونده برای دوره كد. اینشالله این 2 ماه هم تموم شه بیفتم تهران. تا 27 یا 28 تهرانم بعدش میرم قزوین(خدا به دادم برسه) .


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
چهارشنبه 14 شهریور 1386  12:09 ب.ظ
نوع مطلب: (از دیگران ،) توسط: علیرضا

سلام.

نه اشتباه نکنید من مرخصی نیومدم هنوز توی بیرجند هستم. ۲ ساعت مرخصی تو شهری گرفتم مثل معتادا اومدم کافی نت. چقدر توی این سربازی گشایش دارم که میخوام بنویسم فقط در حال حاضر وقت ندارم.

۴ روز دیگه آموزشیم تومومه میام مینویسم.

فقط دلم براتون تنگ شده بود اومدم اینجا. واقعا دلم تنگ شده براتون.

فعلا در پناه حق


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
دوشنبه 18 تیر 1386  01:07 ق.ظ
نوع مطلب: (درباره خودم ،) توسط: علیرضا

خوب منم رفتم. فردا یعنی 18/4/1386 من به خدمت مقدس سربازی می روم. میرم كه یاد بگیرم تا بتونم سر، باز یعنی سرم رو باز كنم به سمت خدا تا تسلیم اون بشم. می دونم خدا با منه پس خیلی خوشحالم. میدونم رشد بزرگی توی این 2سال برای من قرار داده شده. همتون رو دوست دارم و در این لحظه به خدای مهربان می سپارمتان. خداحافظ.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :24  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...