تبلیغات
گذرگاه دیجیتال - حل مشکل به روش کنترل افکار Online
شنبه 10 آذر 1386  10:12 ق.ظ
نوع مطلب: (درباره خودم ،) توسط: علیرضا

لحظه های پیش میاد كه دل تنگ میشیم. دلت میگیره، چی كار میكنی؟
سختی نفست رو بند میاره، كم میاری می خوای جای باشه كه به اون جا امون بیاری ولی نیست پنجه به دیوار میكشی كه راه گریزی پیدا شه ولی دیوار از سیمانه و فقط انگشتات زخم میشن. هیچ تیزی نمی تونه دیواره غمت رو بكنه. خسته میشی برای مدتی روی زمین میشینی می خوای از ناراحتی گریه كنی، مدتی هم گریه میكنی، آروم میشی ولی بعد از مدتی دوباره غم بر میگرده. هزارو یك فكر به سرت میزنه ولی از فشاری كه روته راه فراری نیست هرچی میخوای بگرد ولی آخرش دستت توی این زنجیر گیره. تو باشی چیكار میكنی؟

مدتی فكری منو میسوزونه شرایطی برام فراهم میشه كه كار مهمی انجام بدم ولی ترس مسیرم رو تاریك كرده  جوری كه از ترس زمین خوردن پاهام از حركت می ایسته.
میدونم كه خدا همیشه همراهمه ولی حرف زدن آسونه و عمل چیزه دیگه ای رو از من نشون میده. با خودم كلنجار میرم، دیگه تهه خطم. مخم هنگ كرده. با خودم میگم لعنتی، دیگه برام مهم نیست چی می خواد بشه، مگه آخرش چه بلای سرم میاد؟ ترس از این حس جدیدم دچار حراس میشه و از ترس جونش دمش میندازه رو كولش و ... . دیگه نمیترسم، انگار قدرتی دارم كه كسی قدرت مقابله باهام رو نداره.
كی می خواد به من ضربه بزنه، اصلا بزنه من كه دیگه هیچی برام مهم نیست پس با تمام سرعت با خشم به مشكل حمله میكنم بهش میرسم بدجوری باهم درگیر میشیم. انگار مشكل از حجوم من به حراس افتاده. من دیونه وار بدون اینكه به چیزی فكر كنم فقط به قصد كش دائم به دل مشكل میزنم. این وسط احساسی بهم میگه ببین چیزی نبود فقط یه فكر تورو آزار میداد وگرنه این مشكل بدبخت كه اصلا در حدی نیست كه بتونه باهات درگیر بشه، نگاش كن داره از ترس تو می لرزه، خودت بگو این بدبخت چطور می تونه... .
دیگه صدای نمیشنوم فقط به صورت قرمز و رنگپریده مشكل نگاه میكنم كه چطور به من ذل زده و داره از فشار به خودش می لرزه.
اولش یه حس قدرت بهم دست داد كمی خندم گرفت ولی بعدش. یهو به خودم اومدم انگار توی دلم یه دفعه خالی شد. نه این درست نیست، نه! ولی نه انگار حقیقت داره. وای خدای من نه. پام سست شد، ناچار از فشار سنگین بدنم پاهام كمر خم كرد و روی زمین ولو شدم. توی ذهنم زنده شد: "... كنم فقط به قصد كش دائم به دل مشكل میزنم. این وسط احساسی بهم میگه ببین چیزی نبود فقط یه فكر تورو آزار میداد وگرنه این مشكل بدبخت كه اصلا در حدی نیست كه بتونه باهات درگیر بشه..." نه ای بی انصاف. مشكل بدبخت. مار توی آسین داشتم و از ترس نیش به بیرون نگاه میكردم.
واقعا راسته كه میگن آدم از بیرون ضربه بخوره راحت بلند میشه ولی اگر از تو زخمی برداره تا مدتها زمین گیر میشه. این مشكل نبود كه منو آزار میداد، بیچاره این مدته همش به چشم دشمن بهش نگاه كردم ولی نگو اون اومده بود كه دشمن اصلی رو بهم نشون بده. مشكل فقط اونو تحریك كرد كه بیدار شه و بیداریش از درون من بود و همین جنب و جوش های این خودی از درون، به دیواره های ذهنم خراش میزد و من رو آزار میداد.
شرمنده به سمت مشكل رفتم، دستم رو دراز كردم. نه با معرفت تر از این حرفاست دستم رو گرفت. محكم بغلش كردم، نمی دونم با چه روی ازش معزرت خواستم. دوست خوب اونیه كا با همه این اتفاقات باز بهت لبخند بزنه و اون دوباره خندید. خدارو شكر.
برگشتم وقتی متوجه شد كه من تازه فهمیدم قضیه از چه قرار جا خورد به عقب هل خورد، با آرامش به سمتش حركت كردم و همن آرامش من اونو بیشتر مضطرب میكرد. بهش رسیدم یهو خودشو كشید عقب انتظار داشت یه مشت و مال حسابی بدمش ولی اشتباه میكنه. اون دقیقا همین رو می خواد. دستم رو دراز كردم و شونه هاشو گرفتم و آروم بغلش كردم در گوشش آهسته نجوا میكردم: "ترس برادر مرگه ولی تو خالق همه چیز، می دونم باهات چطور رفتار كنم، درستت میكنم."

تازه میفهمم كه اونروز استاد چی میگفت: "ذهن تو پلی بین تو و زندگیت نیست بلكه خوده زندگیته".
آرامش عجیبی داشتم، كم كم داشتم به خودم میومدم. یكم كه چشام بیشتر وضوح پیدا كرد تازه تونستم خدا رو ببینم كه كنارم ایستاده و داره بهم لبخند میزنه، لبخندی كه حس غروری زیر پوستم به حركت می انداخت. مشكل نبود كه این همه مدت آزارم میداد اصلا درحدی نیست و نبوده و نخواهد بود اون فقط یه آینه است كه خودت رو به خودت نشون میده و همین باعث میشه كه چیزی درونت به حركت بیفته در حقیقت قسمت خاموش و مخفی ذهن تو، ناآگاه تو رو تحریك میكنه. وقتی مشكلی پیش میاد بیشتر از واقعیت اون مشكل ما توی دهنم شروع به بزرگ كردن موضوع میكنم و این صحبت به اندازه ای پیش میره كه تموم بدنت از درد سست میشه. این دشمن همون دوست ما بود كه خودمون این بلا رو سرش اوردیم. تنها راه درست كردنش رام كردنشه. كسی كه افسار اسب ذهن از دستش در بره اینقدر این اسب چموش اینور و اونور میكنه تا اینكه یه جا چرخ این گاری رو توی یه گودال بندازه و جونت و به خطر بندازه پس زمامشو صفت كن. حضرت علی میگه اونو به زنجیر كن نه اینكه نفست رو بكش. چون نفس تو باید تجربه كنه ولی به شرت اینكه كنترلش رو از دست ندی.

حالا آروم ترم. واقعا الان همینطور با یه مشكل كنار اومدم همینطور كه می نوشتم كم كم به ذهنم آگاه شدم حالا كه به تصویر و گفتگو های ذهنم آگاهام از مشكل نمیترسم دیگه.
فردا صبح قراره باهاش مواجه شم ولی با یه روش مطلوب. مرسی از اینكه به درد و دلم گوش دادید.



  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر